ترس در کودکان قسمت آخر

داستان جغد سفید کوچولو برای درمان ترس کودکان
جک جغد سفید کوچولویی بود که در جنگلی سرسبز با خانواده¬اش زندگی می¬ کرد. او هنوز کوچک بود و خیلی چیزها از پدر و مادرش یاد می ¬گرفت. همان طور که می ¬دانید، جغدها در روز کار زیادی انجام نمی¬ دهند. آنها روزها استراحت و شب ¬ها کار می¬ کنند. بنابراین بیشتر وقت ¬ها پدر یا مادر جک برای به دست آوردن غذا شب¬ ها بیرون از لانه می¬ رفتند ولی جک چون کوچک بود، باید در لانه می ¬ماند. البته برخی شب ¬ها مادرش نیز پیش او می ¬ماند. جک درباره جنگل چیز زیادی نمی دانست. شب¬ ها تمام جنگل تاریک می ¬شد. روزها وقتی که خورشید در آسمان بود، جغد کوچولو می ¬توانست همه چیز را ببیند و بشنود و وقتی صدایی می ¬شنید، سرش را بر می ¬گرداند و می ¬توانست ببیند صدا از کجا است اما شب‌ها نمی توانست این کار را انجام دهد چون هیچ نوری نبود و او نمی‌توانست چیزی را ببیند! او در شب فقط صداها را می ¬شنید. خیلی از این صداها عجیب و غریب بودند و او را می ¬ترساندند.
یک شب جک کوچولو همان طور که بر روی شاخه نشسته بود و سعی داشت بخوابد، صدای عجیبی شنید. صدایی که تا به حال نشنیده بود. صدا بلند بود. جک خیلی تلاش کرد تا ببیند صدا از کجاست ولی هوا خیلی تاریک بود و چیزی دیده نمی شد. جک کمی ترسیده بود. یواش یواش خودش را به مادرش نزدیک کرد و کنار او خوابید ولی او نتوانست آن شب را راحت بخوابد و از آن صدا ترسیده بود. صبح روز بعد جغد کوچولو از خواب بیدار شد. خورشید آرام آرام همه جا را روشن کرد. ناگهان جک دوباره همان صدایی را که شب قبل شنیده بود، دوباره شنید. خوب همه جا را نگاه کرد و جیرجیرک کوچکی را روی شاخه دید. خیلی تعجب کرد و خوب دقت کرد، فهمید که صدا از همان جیرجیرک کوچک است. سپس خندید و فهمید صدایی که شب قبل او را ترسانده بود، از این جیرجیرک کوچک بوده، نه یک چیز عجیب و غریب. دوباره شب فرارسید و جک خوشحال بود که دیگر از آن صدا نمی¬ ترسید، چون می¬ دانست که صدای همان جیرجیرک کوچولو است.
همان طور که جغد کوچولو داشت می¬ خوابید، ناگهان سایه ¬ای را روی شاخه درخت دید. سعی کرد که نترسد ولی آن سایه مدام تکان می¬ خورد و کوچک و بزرگ می ¬شد. جک دوباره ترسید. هر چه تلاش کرد تا ببیند که آن سایه چیست، موفق نشد چون همه جا تاریک بود. جک که حسابی ترسیده بود، دوباره به سمت مادرش رفت و خود را زیر پر و بال مادرش پنهان کرد و سعی کرد بخوابد اما نتوانست خوب بخوابد. او همان طور که به آن سایه فکر می ¬کرد، کم‌کم خوابش برد. صبح جک چشمان خود را باز کرد و به یاد سایه¬ دیشب افتاد. همه جا را با دقت نگاه کرد؛ مخصوصاً شاخه درخت را. روی شاخه درخت پروانه بزرگی را دید که بال‌هایش را به هم می ¬زد. جک به او سلام کرد و صبح بخیر گفت. او هم به جک سلام کرد. پروانه به جک گفت: دیشب چون از سفر برگشته و خسته بوده، روی همین شاخه استراحت کرده است. جک دوباره خندید و فهمید سایه ¬ای که دیشب دیده بود، سایه این پروانه زیبا بوده است که بال‌های خود را به هم می¬ زده. جک خیلی خوشحال شد و با خودش گفت: دیگر نباید از چیزی بترسم چون چیزهایی که در شب می¬ بینم، واقعاً ترسی ندارند. از آن روز به بعد دیگر شب¬ ها جک از هیچ چیزی نمی¬ ترسید و آرام و خوشحال می¬ خوابید و خواب¬ های خوب و قشنگی میدید.


نازنین عاطفی
کارشناس ارشد روانشناسی

درباره نویسنده

مقالات مرتبط